پارت صد و هفتاد و چهارم :


- زبونت سوخت یا دلت؟
دستش را پایین آورد و روی پایم گذاشت. لبخند کوتاهی زد و نگاهش را به جاده دوخت.
- دلم که سال‌هاست پیش توئه... شاید زبونم.
دستش روی ران پایم فشار ملایمی داشت و با دست دیگر فرمان ماشین را محکم گرفته بود. سرش را کمی چرخاند و با نگاه جدی ولی پر از شیطنت گفت:
- هه‌نا‌سه‌کم، نگفتی از کی؟
نگاهم را از صورتش گرفتم و چشم دوختم به بیابان پشت شیشه.
- قبل اومدن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    خوبه خوشش اومده ازش اینقدر زجرش داد وگرنه نمی دونم دیگه چکارا می کرد،ممنون از توجهتون خانم نوروزی،عالی بود،خیف کم 😁🙏🏼👏👏👏

    ۱۱ ماه پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    من از شما ممنونم که با صبوری همراه هستید. راستش این‌جای داستان نیاز به تحقیق بیشتر داشت و برای همین پارت‌ها با تاخیر بیشتری اومد. ان‌شاالله که سرعت بره بالا😍

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️